
هر چه قلب قران را می خوانم، سوره یاسین را میگویم، احساس می کنم خیلی قلب غمگینی است!
همه اش هم زیر سر داستان«حبیت نجار» است که از خدا دل سوزانده و باعث شده تا خدا داستانش را سالها بعد که حبیب خودش به دنیا می آید برای او تعریف کند.
انگار از اول سوره که خدا شروع کرده با حبیب خودش، آخرین رسولش صحبت کردن، انگار کاسه این دل شکستگی از بام افتاده است و توی توی آیه ها زبانه کشیده است که:
«یس... انک لمن المرسلین... لتنذر قوما ما انذر آباءهم فهم غافلون...»
در آن یک صفحه ای که خدا دارد داستان «حبیب نجار» را باری حببیب خودش تعریف میکند آنچنان احساس ایه ها موج می زند که دل آدم فوران می کند برای لطافت این حیبب نجار؛ و اینکه چقدر این حبیب نجار محبوب بوده برای خدا و چقدر بد کردند با او این، قوم چنین و چنان بنی اسرائیل!
***
آیه ها، اول داستان پیامبران را تعریف می کند که این قوم چطور آنها را بدشگون خوانده اند و قصد کشتن آنها را داشتند. بعد خدا شروع می کنند تعریف کردن از نجار حبیبش و موجی راه می اندازد در آیه ها که مگو و مپرس. که حبیب چطور از دور دستها می دوید به سوی مردم تا با دل بزرگ و دستان خالی اش از خدا و پیامبران عزیزش دفاع کند. مگر حبیب نجار چقدر خدا را دوست داشته که خدا اینطور توصیفش می کند؟ آنقدر که انگار ضربان قلب حبیب وقتی داشته است با مردم صحبت می کرده است هم در آیه جا نیفتاده:
«و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی» که: «قال یا قوم اتبعوا المرسلین...»
چقدر خدا از استدلال این مرد خوشش آمده که اینجور هیجان انگیز آنها را نقل کرده: «و ما لی لا اعبد الذی فطرنی و الیه ترجعون؟...»
«گرچه بری است از ملال ذات ذوالجلال» ولی حتما کشتن حبیب، سخت بر خدا گذشته است، آنقدر که خدا حرفهایی که بعدا بین خودش و حبیب نجار رد و بدل شده است را هم آیه کرده است و در قرآنش آورده، که به او گفتیم: «ادخل الجنه».
و واقعا این حبیب که بوده؟ واقعا چه بوده ؟ مگر خدا چقدر دلش را برده بوده؟ چرا بعد از اینکه به او وعده جنت داده اند باز هم دست از جار زدن عشقش به خدا بر نمی دارد! وقتی که به همه چیز رسیده یک دفعه دلش هوایی می شود که ای کاش مردم خدا را می شناختند ... که: «یا لیت قومی یعلمون بما غفر لی ربی و جعلنی من المکرمین» که تو چه خدای خوبی هستی...
***
بعد داستان حبیب نجار انگار لحن سوره دیگر افت و خیز ندارد و آرام به پیش می رود و خدا انگار دارد میگوید که بعد حبیب دیگر این قوم ارزش هیچ چیز نداشتند: «و ما انزلنا علی قومه من بعده من جند من السماء و ما کنا منزلین» که دیگر قوم را بعد حبیب کمک نکردیم... نه که کمک نکردیم، اصلا دیگر نمی خواستیم انها را کمک کنیم!
دیگر تا آخر سوره آیه ها کریمی میکنند، دلسوزی میکنند، اما انگار بدون آب و تاب، بدون افت و خیز. حتی انجایی که از بهشت هم می گوید انگار غم آدم برداشته نمی شود. انگار بعد حبیب هیچ افت و خیزی در عالم مهم نیست.

به زندگی ما طلبه ها خیلی شبیه نیست. نویسنده و طراحش با طلبه ها زندگی نکرده. حتی شاید کمتر از یک بچه مسجدی. شاید هم ما طلبه ها بیرونمون رو بد به دیگران نشون دادیم که اینطوری راجع به ما می سازن. بد نیست ولی خیلی هم به ما شبیه نیست!
کارگردان دنبال معرفی یک شخصیت سنتی در پیچ و تاب زندگی است. میخواهد بگه میشه توی این پیچ و تاب زندگی لطیف بود. بعد هم تصور کرده اینجور زندگی های لطیف و ساده و بی آلایش را اگه به کسی بشه نسبت داد فقط طلبه ها هستن! این هم از لطف نویسنده و کارگردانه به ما طلبه ها.

شاید هم میخواسته به ما طلبه ها گوش زد کنه که شما باید چجوری باشید. چند روز پیش با دو تا دانشجو فنی صحبت میکردم، اونها هم همچین نگاه هایی داشتن. بهم میگفتن شما طلبه ها چرا بیل نمی زنید توی باغ؟ چرا توی کارخونه کار نمی کنید؟ چرا توی زندگیتون وام میگیرد؟ چرا درستون تموم نمیشه تا به سربازی برید؟ از او طرف میگفتن شما که دستت میرسه بگو سربازی را اصلا بردارن!! یا به جوونها 10 میلیون وام ازدواج بدن!! یا...
فعلا نگاه جامعه به ما طلبه ها این دوگانگی را در بطن خودش داره! از یک طرف از ما پیچیده ترین مطالبات مدیریت اجتماعی را دارن و از طرف دیگه آنچنان لطافت انتزاعی که قالی بافی را برامون تجویز می کنن!
به هر حال زندگی لطیف ترین طلبه سنتی و اهل مطالعه امروز ما هم شباهت چندانی به زندگی سید رضای طلا و مس ندارد. ولی به هر حال داستان فیلم تاثیر گذار و باور پذیر است.
لطف طلبگی لطف دیگرست اگرچه دیگران اینجوری ببیننش.
